تبليغاتX
از اردی بهشت تا بهشت
از اردی بهشت تا بهشت
از اردی بهشت تا بهشت فاصله ای نیست!بهشت ارزانیتان!
نگارش در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط محبوبه
بله...از قرار معلوم ما(من و خودم)باز هم اومدیم...این دفعه خداییش دلم تنگ شده بود...گویا خیلی دیر شده برای این تبریک اما سال نوتون مبارک...صد سال به این سال ها...امیدوارم سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشین....

قبل از عید وقت سرخاروندن هم نداشتم...از همون اول اسفند تا آخر اسفند...خدا رو شکر که بهمن ماه اومده بودم تهران و خریدهام رو انجام داده بودم و خریدی نداشتم و به خاطر چهار تا جنس بنجل که کسبه ی محترم بازار دم عید رو می کنن مجبور نبودم کلی وقت و هزینه تلف کنم....خونه تکونی ام رو هم با کمک دو تا خانم کارگر همون هفته ی اول اسفند و طی یه روز انجام دادم...عید هم که قرار بود مامانم و خواهرام بیان اینجا در نتیجه مسافرتی هم در کار نبود!!!!!و بالاخره عید شد...امسال عید کلا" یه مقداری عجیب و غریب بود...نه اونچنان خوشی گذشت نه اینکه اتفاق خاصی افتاد..مامانم و خواهرهام چند روزی اینجا بودن و همون چند روز به مهمونی رفتن و مهمونی دادن و در واقع خاله بازی گذشت...از همه مزخرف تر اون سیزده بدر گور به گور شده بود که نه تنها اصلا" بهمون خوش نگذشت بلکه هر چی خستگی و کوفتگی بود تو این تن مبارک به جا موند تا به لطف این کوفتگی ها روز ۱۴ و آغاز کارمون با بدن درد و بی حالی شروع بشه...سیزده بدرهای ما هم شده فقط خوردن و طبیعت رو آلوده کردن..آخه چه کاریه؟!!اگه میخواید همش بخورید و پاشید بیاید خونه تون همون خونه بمونید که بهتره....هم راحت ترید هم همه چی دم دستتونه...والاااااااااا

روز هفتم یا هشتم یا نمیدونم نهم بود که تصمیم گرفتم یه حالی به روحیه ام بدم و برم لاهیجان تا هم یه حال و هوایی عوض کرده باشم هم اینکه برای بچه های خواهر شوور کوچیکه(تینا و سینا) به عنوان عیدی کتاب بخرم...حالا بماند که این عیدی خریدن و روحیه عوض کردن من چه ماجراها که در پی نداشت...رفتنی سوار یه ماشین سواری شدم که منو برسونه لاهیجان...بهم گفت خانم میشه از جاده ی سیگارود برم که هم مسیر کم ترافیکیه هم اینکه زودتر می رسیم؟؟...منم با خودم گفتم یه روزم  که شده بیام و با این جماعت راننده خوب تا کنم...از در دوستی دراومدم و گفتم:آره مسافر سوار کنید و برید...من مشکلی ندارم...دست بر قضا این آقا به غیر من مسافر دیگه ای گیرش نیومد و همین جوری تک سرنشین منو به اون جاده ی به اصطلاح میان بر وحشتناک برد...هوا مه آلود و تقریبا" تاریک شده بود...راستش رو بخواید یه خورده ترسیدم اما از اونجایی که خیلی روم زیاده خودم رو نباختم و خیلی عادی رفتار کردم...خداییش راننده هم آدم بدی نبود...یکی دو باری هم سوال هایی پرسید که مثلا" بخواد معاشرت کنه اما از اونجایی که به خودم قول داده بودم امروز رو به کام رانندگان محترم زهر نکنم و خوش اخلاق باشم به سوال هاش تا جایی که پررو نشه جواب دادم...اما ای کاش که بهش رو نمی دادم چرا که همین که به کمربندی لاهیجان رسیدیم یه تلفن به این آقای به ظاهر محترم شد و ایشون با عذرخواهی فراوون از من تقاضا کردن که تو همون کمربندی لاهیجان از ماشین پیاده شم...حالا بارون میاد عین سیل...ایشون لطف کردن و بهم گفتن که ازتون پول هم نمی گیرم...حالا من آتیش گرفته بودم و خودم رو می خوردم که چرا اصلا" سوار ماشینش شدم؟!!!چرا به سوال هاش جواب دادم و ...پول رو گذاشتم رو صندلی و در مقابل اصرارهای ایشون که نمی خواست ازم پول بگیره با گفتن این جمله که: من اینجوری راحت نیستم از ماشین پیاده شدم...حالا کمربندی شلوغ...ترافیک زیاد و بارون هم که شلاقی می بارید...کلاه کاپشنم رو روی سرم کشیدم و رفتم اون سمت که لااقل یه ماشینی چیزی گیرم بیاد...خدا رو شکر سریع ماشین گیرم اومد و رفتم به شهر کتاب لاهیجان که عاشقشم...تموم این اتفاقات و حرص خوردن هام با دیدن کتاب ها از بین رفت و تموم خستگی های عید و اعصاب خوردی هام جاشون رو به آرامش عجیبی داد که وصفش غیر ممکنه..همین جوری قدم میزدم و کتاب جمع می کردم...اصلا" متوجه گذشت زمان نبودم...هی با خودم می گفتم:هنوز که دیر نشده چرا شووور هی بهم زنگ می زنه و نگرانه؟!!!خلاصه کلی کتاب جمع کردم و با اجازه تون کلی هم پیاده شدم...بچه های خواهر شوور بهونه بودن تا برای خودم هم کلی کتاب بخرم...یه دفعه به خودم اومدم و دیدم ای واااااای چقدر دیر شده...بدو بدو رفتم سر خیابون تا ماشین بگیرم...اما چشمتون روز بد نبینه...بازم صد رحمت به راننده اولیه...این یکی دیگه اعجوبه ای در نوع خودش بود...ورداشته بهم میگه:هوا سرده نه؟!!!آبجی شما کاری داشتی اومدی لاهیجان؟کسی رو داشتی اومدی؟تنهایی اومدی؟بنده که از سوال های بیجای ایشون مخم در حال سوت کشیدن بود خجالت و حیا رو گذاشتم کنار و با ترشرویی هر چه تمام تر گفتم:اومدم کتاب بگیرم...حرفیه؟!!!ورداشته بهم میگه:مگه تو شهر خودتون کتاب نداشتن که اومدی اینجا؟!!!الان تو این دوره زمونه که خانوما با یه تلفن همه چی در دسترشونه...چه نیازی بود که این همه راه پاشی بیای اینجا بنده:آقا رانندگی تون رو بکنید...شما به من چیکار دارید...باور کنید اگه بارون نبود و دیر وقت نبود حتما" وسط راه پیاده می شدم...در این مواقع بیشتر از این که عصبانی بشم دلم به حال فلک زده شون می سوزه و تو دلم بهشون می خندم...یه خنده ی از سر درد...که تقی به توقی خورده و این آدم های بی فرهنگ و تازه به دوران رسیده یه پولی بهشون رسیده و یه ماشینی گرفتن و یه موبایلی...و انگار که با این دو تا وسیله دنیا رو فتح کردن و فکر می کنن دست رو هر زن و دختری بذارن بهشون نه نمی گن...و تا آخر راه به چرت و پرتاشون جواب میدن و باهاشون می خندن...آخه خاک بر سر مرده من تو رو در حدی نمی بینم که جواب سلامت رو بدم چه برسه به اینکه بشینم و باهات خوش و بش کنم؟!!!بازم ادامه میداد که:مگه میشه تنها اومده باشی؟حتما" یه دوستی رفیقی کسی اینجا  داری که باهاش اومده باشی بیرون...بنده:سرم رو تو کتاب فرو برده بودم و دیگه بیشتر از این صلاح نمی دونستم که باهاش دهن به دهن بشم...از من می پرسه:آبجی اگه موبایل بیفته توی آب دیگه باطل میشه؟!!!یعنی دیگه درست نمیشه؟!!حالا من این وسط از لهجه ی ضایع اش و لحن مسخره اش خنده ام گرفته به زور خودم رو کنترل کردم:آقا من متخصص موبایل نیستم..نمی دونم...اوشون:پس متخصص چی هستی؟!!!ای روتو برم هی.. به سنگ پای قزوین گفتی زکی...یعنی اینجوری بگم که ایشون از هر بهونه ای استفاده می کرد که از من حرف بکشه...ای خاک دو عالم بر سر عقده ای ات کنم من...ایشون که دید من محلش نمیذارم و سرم تو کتابه و به این نتیجه رسید که از من آبی گرم نمیشه هی پشت سر هم آه می کشید و هی روزگار هی روزگار می گفت با خودش و هی می گفت که شما هم که با ما قهری!!!!بعد از همه ی این آه های جگر سوز هم آب پاکی رو ریخت رو دست ما و منو شهر بعدی به بهونه ی اینکه کار داره پیاده کرد..نه بهش گفتم چرا و نه هیچ حرف دیگه ای...پول رو هم گذاشتم پشت سرش تا یه خورده برای برداشتنش عذاب بکشه...(آخیش دلم خنک شد!!!!)بهم می گفت:آخه چرا پولو گذاشتی اونجا؟!!اصلا" نمی خواد پول بدی...اصلا" پول داری پیشت؟!!!اگه نداری بمونه هادلم می خواست بهش بگم:نه فقط آدم گدا گشنه و تازه به دوران رسیده ای مثل تو پول داره...و گرنه ما چه می دونیم پول چه شکلی هست و اصلا" چیه؟!!اما شیطون رو لعنت کردم و بدون خداحافظی و تشکر از ماشینش پیاده شدم و یه ماشین دیگه گرفتم و اومدم خونه...

نتیجه ی اخلاقی:اصلا" و ابدا" نباید به این رانندگان مرد رو داد..هر چند تو هر قشر آدم خوب و بد پیدا میشه...اما تا دلتون بخواد به پست من از این آدم های مزخرف خورده که هر جور شده میخوان از زیر زبونت حرف بکشن و یه چند دقیقه ای رو باهات بگذرونن..تو یکی دیگه از پست های گذشته ام هم به یکی از این خاطرات اشاره کردم...

اینم از پست امرزمون...عکس هم گرفتم فت و فراوون...اما تو این پست عکس نمیذارم...عکس ها بمونه برای دفعه ی بعد...پست بعد رو زود آپ می کنم...مطمئن باشید....

نگارش در تاريخ پنجشنبه 27 بهمن1390 توسط محبوبه
واای چه هوای سردی!!!!(جمله ای کاملا" بی ربط برای پرت کردن حواس خوانندگان وبلاگ که مثلا" یادشون بره بنده چند وقته آپ نکردم!!!!)سلام علیکم...حال شما؟!!!خوبید؟!!!منم خوبم....قضیه ی منم شده قضیه ی هاجر دروغگو...هی میگم میام و بازم نمیام...حالا هاجر کیه و قضیه اش چیه  براتون شرح میدم و این پست رو به ایشون اختصاص میدم!!!!به نظر من از این به بعد به جای ضرب المثل چوپان دروغگو خانم ها باید از اصطلاح هاجر دروغگو استفاده کنن چون خیلی ملموس تره...

و حالا می رسیم به هاجر:اون زمانی که خونه ی مامان بابا اینا بودم یه همسایه داشتیم که یه دختری داشت به نام هاجر...هاجر جون قصه ی ما خیلی خیلی خالی می بست جوری که دیگه پیش ما بچه محل ها رسوا شده بود و دستش هم رو و حناش دیگه پیش ما رنگ نداشت طوری که تو اون عالم بچگی همین که حرف می زد بهش می گفتیم برو بابا کمتر دروغ بگو!!!!و اینجوری شد که تو محله ی ما معروف شد به " هاجر دروغگو " هاجر همین جور رفیق شفیقه ما موند تا دوران کنکور که هی میومد خونمون و وقت منو می گرفت طوری که دیگه مامانم به خاطر من می پیچوندش!!!!آخه هر وقت که میومد کلی حرف میزد و وقتم خیلی گرفته میشد!!!!!(قابل توجه شماها:اگه اومدید خونمون سریع...مختصر و مفید حرفتون رو بزنید و زحمت رو کم کنید و گرنه دفعه ی دیگه ای در کار نیست و پیچانده خواهید شد!!!!)حالا حرف بخوره تو سرش یه عادت بد دیگه هم داشت و اینکه وقتی میومد خونمون میرفت تو آشپزخونه و هی دنبال خوردنی می گشت!!!!!زیاد تعجب نکنید بچمون زیادی احساس خودمونی بودن میکرد!!!!!البته وقتی که ما دیدیم این خانم اینقدر راحته و تعارف و خجالت حالیش نمیشه ما هم تعارف رو کنار گذاشتیم به خصوص خواهر کوچیکم تو امر تعارف نداشتن و سنگ روی یخ کردن هاجر ید بیضایی داشت!!!!! مثلا" بعضی اوقات که هاجر بیچاره با ولع خوردنی مورد نظر رو پیدا میکرد و برمیداشت که بخوره یه جایی مابین دهن و دستای هاجر با یه حالت اخم و تخم خوراکی رو از دستش می گرفت و بهش می گفت ااااااااااااااا هاجر اینو نخور دیگه!!!!چقدر دله ای تو!!!!(خواهرم اون موقع ها کوچیک بوداااااااااااگفتم که فکر بد نکنید!!!!)اگه میوه ای یا خوردنیه دیگه ای هم براش می آوردیم یا به قول معروف ازش پذیرایی می کردیم در عرض ایکی ثانیه می خوردش یا بهتره بگم می بلعیدش!!!!که این البته ایراد نبود و خیلی هم خوب بود که با میزبان تعارف نداشت اما به این فکر نمی کرد که میزبان هاش که ما باشیم با چه استرسی روبرو میشیم که این خانم بازم باید راه بیافته و چیزی برای خوردن پیدا کنه!!!!!!!!!!!!!!!(قابل توجه شماها:اگه اومدید خونمون یه دونه میوه برمیدارید و تا آخر مهمونی همین جوری باهاش بازی می کنید و اگه دوست داشتید میتونید بخوریدش و گرنه دفعه ی بعدی در کار نخواهد بود و پیچانده خواهید شد!!!!)یه اخلاق دیگه اش که خیلی حرص منو و خواهر کوچیکم رو درمی آورد و البته به من و خواهرم هیچ ربطی نداشت این بود که موهاش رو از وسط یا همون فرق خودمون باز می کرد و اصلا" بهش نمیومد!!!!خودم که دارم این مطالب رو می نویسم یاد اون موقع ها افتادم و ریسه رفتم از خنده...چقدر منو و خواهرم فوضول و پررو بودیم ها!!!!آخه بگو مدل موی مردم به شماها چه؟!!!دوست داشته...دلش خواسته....والا....البته این اخلاق هایی که هاجر داشت و یه خورده اذیت می کرد همه رو(همین دله بودنش و زیاد مزاحم شدنش)همه دلیل داشت...بیچاره تو خونه آرامش نداشت و خواهرها و عروساشون خیلی اذیتش می کردن و طفلکی به خونه ی ما پناه می آورد...الانم که اینا رو اینجا می نویسم همینا رو بارها و بارها به خودش گفتم و خندیدیم...هاجر موهای قرمزی داشت و یه سری لکه های کک و مک قهوه ای هم روی صورتش بود...یه جورایی شبیه آنی شرلی بود...اما دختر قشنگی بود...خوش اندام...چشای روشن...بینی کوچیک...پوست سفید...اما طرز لباس پوشیدنش و اون مدل موهای مزخرفش که همیشه وابودن از وسط قیافه اش رو بهم ریخته بود....سرتون رو درد نیارم این هاجر خانم ما زد و عاشق شد و از اون خونه خلاص شد و چند ماه دیگه اومد دیدن من....اما من و خانواده ام و مهمون هایی که اون روز خونمون بودن با دیدنش اینجوری شدیم:هر چقدر این شکلک تعجب رو بذارم وصف اون روز ما رو نمی کنه چون هاجر از این رو به اون رو شده بود و به یه لیدیه فوق العاده خوشگل...ملیح و جذاب تبدیل شده بود...چیزی که بیشتر از چهره اش جلب توجه می کرد متانتی بود که تو رفتارش دیده میشد....دیگه زیاد و بلند نمی خندید(منم ازدواج کردم اما نمی دونم چرا این اخلاق زیاد و بلند خندیدنم درست نشد)....آروم شده بود...میوه هایی که براش آوردیم رو تا تهش نخورد!!!!ملیح و زیبا شده بود عین فرشته ها...هیچ وقت چهره ی اون روزش رو فراموش نمی کنم...یه آرایش ملایم کرده بود...موهاش رو دیگه از وسط باز نکرده بود و به صورت فوووووکوووووول بالا داده بود...چشاش می درخشید و درکل خیییییییییللللللللللیییییییی زیبا شده بود....دلم یهو براش تنگ شد....چند باری مامانم رو تو کوچه خیابون دیده و احوال منو ازش پرسیده...گفته که خیلی دوست داره منو ببینه....منم خیلی دوست دارم ببینمش اما فعلا" که موقعیتش جور نشده....

یهویی وقتی که دیدم مثل هاجر قصمون دارم دروغگو و خالی بند میشم به سرم زد یکی از ماجراهای اون روزامون رو براتون شرح بدم.....این شد که تصمیم به نگاشتن این پست کردم!!!

طبق معمول باید عکس بذارم نه؟!!!!اما متاسفانه تو این یک ماه اخیر اصلا" عکاسی نکردم...فعلا" همین چند تا عکس رو تو ادامه مطلب داشته باشین تا بعد...رمز وبلاگم هم عوض شده...برای گرفتن رمز:کامنت + آدرس وبلاگ یا ایمیل....روز و روزگار بر همگی خوش...


ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

وقتی بچه بودم این شکلی بودم: چشم هایی به درشتی کاسه و موهایی شلخته و پریشون!!درست شبیه این نقاشی!!فقط لباسهام پاره نبود!!من محبوبم!آره جانم!!هم محبوبه هستم هم دوست داشتنی!یه دختر اردی بهشتی که مینویسه از خاطرات امروز و دیروزش!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
فال حافظ
پيوند ها
تقویم رو میزی
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ