از 13 تا 22 اردی بهشت بر محبوبه و شوور چه گذشت؟؟؟!!!!!!(قسمت دوم)

بازم سلامخب کجا بودیم؟؟؟!!!........آها.....رفتیم انزلی و برگشتیم تا شد روز ۲۲ اردی بهشت!!!راستی تو پست قبل یادم رفت بگم که کادوی سالگرد ازدواج شوور به من وجه نقد بود آخرم خودم نفهمیدم چقدر شد!!!چون علاوه بر مبلغ قراردادمون یه مقدار از بدهکاری های من رو هم  ایشون  صاف کردن که ازش کمال تشکر رو دارم!!! کادوی من هم به شوور یه ماجرایی داره که خجالت میکشم براتون تعریف کنممیترسم من رو بزنید و لت و پار کنید!!!!با اینکه جونم در خطره اما براتون تعریفش میکنم:من اولین سالی که با شوور ازدواج کردم قصد کردم که برای تولدش براش یه تابلوی آبرنگ بکشم!!!وهمین کار رو هم کردم اما درست روز تولد و روزی که قرار بود تابلو تموم بشه و اونروز اون شاهکار هنری نصفه کاره بود شوور یکی از دوستاش رو که بهش زنگ زده بود و گفته بود داره میاد خونمون بدون هماهنگی من دعوت کرد و من قاطی کردم....البته من خیلی از اون آقا خوشم میاد و براش خیلی هم احترام قائلم اما از اینکه شوور بدون هماهنگی و خودسرانه یه نفر رو دعوت کرده بود خونمون و ناخواسته جشن کوچیک دو نفره مون رو بهم زده بود خونم نزدیک بود به جوش بیادبیچاره شوور میگفت:بابا جون زنگ زده میگه میخوام بیام خونتون من بهش بگم نیا!!مگه میشه؟؟!!!خلاصه من هم از لجم اون تابلو رو که فقط با تموم شدن چند ساعت فاصله داشت نیمه کاره رها کردم و....یادمه وقتی دومین تولد شوور رسید و من هنوز دست بهش نزده بودمشوور بهم گفت:محبوبه یکسال شد ها!!!!نمیخوای تمومش کنی؟؟؟!!!اما من از رو نمیرفتم و می گفتم:میخواستی بدون هماهنگی مهمون دعوت نکنی....تقصیر خودتهتا اینکه موسم عید امسال فرا رسید و دلم کم کم برای شوور سوخت و گفتم روا نیست که اینطور اذیتش کنم بیام و این اثر رو به سر منزل مقصود برسونمخلاصه از عید به اینور کم کم شروعش کردم و تا روز سالگرد ازدواجمون تمومش کردم و به شوور تقدیمش کردم!!!شوور میگفت:خیلی زرنگی تابلو رو که واسه ی تولدم بود رو ۲ سال طولش دادی و آخرم به مناسبت سالگرد ازدواجمون بهم غالبش کردیخلاصه اینم از کادوهای ما....یه وقت نزنید منوتابلو رو به پیشنهاد شوور دادیم لمینیت کنن و بعد روی چوب زدیم خیلی خوشگل شده حالا تو پست بعدی عکسش رو میذارم!!

میرسیم به مراسمات روز ۲۲ اردی بهشت!!!باز هم از شما دوستای خوبم ممنون که تولدم رو یادتون بود و بهم تبریک گفته بودید!!!خیلی خیلی دوستون دارم!!!!یادمه چند سال پیش توی روزنامه یه چند تا عکس از کلاردشت گذاشته بودن و با این عنوان:کلاردشت....بهشت پنهان ایران.از اون موقع دوست داشتم برم و این بهشت پنهان رو ببینم اما خب قسمت نشد تا اینکه ازذواج کردم و خب مثل تموم کفترهای عاشق که روزهای اول از آرزوهاشون میگن من هم به شوور گفتم یکی از جاهایی که دوست دارم برم همین کلاردشته!!!شوور هم به قول خودش میخواست منو سوپرایز کنه و روز تولدم بهم بگه که میخوایم بریم اونجا اما از اونجا که من دل ندارم صبر کنم تا ببینم شوور برام چه برنامه ریزی ای کرده دو شب قبل از تولد هی ازش میپرسیدم برام چی خریدی و میخوای من رو کجا ببری؟؟؟شوور بیچاره ام هم کلافه شد و لو داد!!!گفت:یه جایی رو که خیلی دوست داری میخوایم بریم و من هم از اونجایی که رو هوا همه چیز رو میزنم گفتم:کلاردشت؟؟؟!!! و وقتی جواب مثبت شوور رو گرفتم از ذوق مردم!!!آخر سر هم به شوور گفتم که:کاش بهم نمی گفتی!!!اگه ۲۲ام بهم میگفتی لطفش بیشتر بود!!!در مورد کادوی تولدم هم یه حدسهایی میزدم به خاطر همین یه دستی زدم که شوور حواسش باشه!!!بهش گفتم:اگه میخوای واسم دوربین بخری من نیکون میخواما....اگه کنون بخری من اصلا" نمیخوامش...برای خودت باشه اونبه خاطر همین این موضوع هم لو رفت و بهم گفت که طبق علاقه و خواسته ی اولیا حضرت داره برام نیکون میخره و روز ۲۲ هم با دوربین خودمون میریم سفر!!!روز ۲۱ ام شد و من منتظر دوربین اما فروشنده ی محترم بنده رو دو دل کرد و گفت که بیشتر تحقیق کنید و با این پولی که دارید یه مارک خیلی بهتر میتونید بخرید ....من که از قدیم الاایام عاشق نیکون بودم  اما خب با این حرف اون آقاهه دو دل شدم و شروع کردم به تحقیق و تو این راه دوستای خوب نتی ام هم خیلی کمکم کردن که ازشون خیلی خیلی ممنونمدر اینجا جا داره یه تشکر مخصوص از عکاس ناشی داشته باشم که خیلی خیلی کمکم کرد و  با وجود مشغله ی زیاد همه ی سوالهام رو جواب داد و منو از دودلی و دیوونه شدن به راه راست رهنمون کرد!!! و تا همین دو سه روز پیش هم تصمیم نهایی ام رو گرفتم و به فروشنده اعلام کردم!!!

روز ۲۲ اردی بهشت در حالی که من اینجوریبودم به سمت کلاردشت حرکت کردیم...باید میرفتیم عباس آباد و از اونجا یه جاده ی جنگلی و پر پیچ و خم داشت و حدود ۳۰ کیلومتر تا کلاردشت فاصله داشتخلاصه از خونه تا کلاردشت حدود ۲ ساعت راه بود!!!تو کلاردشت هم میخواستیم بریم تو ویلای یکی از دوستای شوور!!!میدونید کی رو میگم؟؟!!!!همون آقایی رو که روز تولد شوور اومد خونمون و من اون کولی بازی رو در آوردم!!!خب من که با اون آقا مشکل نداشتم با شوور مشکل داشتم....خب بگذریم...خوش و خرم و شادان رفتیم شهسوار ناهارمون رو خوردیم....انتهای جاده ی عباس آباد به کلاردشت حدود ۵ کیلومتر درختای مرکبات بود که از عطرشون سرمست شدیم و ...داشتیم شنگولانه به سفرمون ادامه میدادیم و..... این عکسها هم جاده ی رفت به کلاردشته...یه جاده ی جنگلیه محشر و فوق العاده زیبا...این عکسها رو از تو ماشین براتون گرفتم...

 

مردم در دامان طبیعت.....

توی راه هم پر بود از این قهوه خونه های مثلا" سنتی!!!!با هر چی دم دستشون بود این جاها رو ساخته بودن....

این عکسها رو فعلا" به عنوان دست گرمی داشته باشین تا بعد....عکسهای مسیر برگشت خیلی جیگرتره!!!میخواستم این سریال رو تو همین آپم به خاتمه برسونم اما دیگه خسته شده بودم...آخه خیلی عکس و مطلب مونده که باید براتون بذارم....تا بعد....

از 13 تا 22 اردی بهشت بر محبوبه و شوور چه گذشت؟؟؟!!!!!!(قسمت اول)+پی نوشت

سلام دوستان منفکر میکنم سالهاست که مطلبی براتون نذاشتم و یه عالمه از سنم گذشته!!!نمیدونم چرا؟؟!!!!!شاید به خاطر افسردگی حاد ناشی از خراب شدن کامی و بی اینترنتی باشه!!!شما هم اگه جای من بودید و با هر بار کانکت شدن فقط میتونستید ۱۰ دقیقه تو اینترنت چرخ بزنید و بعد از اون  تمام صفحه های باز شده ارور میداد همین حال بهتون دست میداد!!!!خلاصه اینکه شرمنده ی روی گل همتون که این مدت بهتون سر نزدم یا کم سر زدم دیگه باید منو درک کنید و گرنه چی از دستتون بر میاد؟؟؟!!!هااااا؟؟!!!!خدا بازم اموات شوور رو ببخشه و بیامرزه و که بالاخره گوش شیطون کر اومد و این ویندوز جدیده رو ریخت و من رو از حالت کما خارج کرد!!!بزن اون کف قشنگه رو به افتخار مرد مردستان!!!!!!!!حالا خوبه من یه نفر رو تو خونه دارم(منظور شوور عزیزتر از جان) که آخر هر چی ویندوز و این حرفهاست اما خودتون که میدونید:کوزه گر همیشه از کوزه داغونه آب میخوره!!!!

خب بریم سر اصل مطلب:فکر کنم چهارشنبه ی قبل از ۱۳  اردی بهشت بود که رفتیم خونه ی مامان و بابای من و روز جمعه هم برگشتیم!!!!خیلی خیلی خوش گذشت و هر روز خونه ی یکی از خواهرهام بودیم!!!(یه روز خونه ی خواهر آخری و یه روز خونه ی خواهر دومی ام!!!)چند عکس منتخب از خونه ی مامان بابای محبوبه

عکس اول مربوط میشه به بوقلمون مادر و چند تا از جوجه هاش که چند روز بیشتر از به دنیا اومدنشون نگذشته!!!!بوقلمون مادر حدود ۳۰ روز روی تخم ها نشسته تا این جیگیلی ها به دنیا بیان!!!

سبزی های کاشته شده در باغچه توسط مادر جونم

مامان بوقی  در حال حمله به سبزی های مامان!!!!

جوجه های بوقی جون از نمایی نزدیکتر!!!در حال خوردن صبحانه شون که تخم مرغ پخته ی رنده شده است!!!!!

 

دو تا عکس از درخت گردوی حیاطمون که امسال تموم گردوهاش رو سرما زده و همه ی ما رو دهن باز گذاشته!!!!

اما در عوض درخت آلوچه ی حیاط یه آلوچه هایی داره که فکر نمیکنم کسی نظیرش رو تا حالا خورده باشه!!!دهنتون حسابی آب افتاد؟؟؟!!!!!!!ای شکموها!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب این از این!!!!میریم سراغ روز ۱۳ اردی بهشت:اولا" از همتون تشکر میکنم به خاطر اظهار لطفهای قشنگ و تبریکهای پرمهرتون!!!!خیلی خیلی دوستون دارم!!!!اما جا داره که از مریم جون نویسنده ی وبلاگ بمان با من که این متن قشنگ رو برام نوشته بود تشکر کنم!!!میخواستم آدرس وبلاگش رو لینک بدم که دیدم میگه آدرسی با این وبلاگ وجود نداره!!!مریم جون چی شده؟؟؟!!!نگرانم!!!!

روز ۱۳ اردی بهشت هم خودمون رو تحویل گرفتیم و رفتیم رشت!!!یه خورده اینور اونور چرخ زدیم تا موقع ناهار بشه!!!شوور بهم گفت که:میخوام ایندفعه یه جایی ببرمت که تا حالا اونجا نرفتیم مطمئنا" خوشت میاد!!!یه جای قدیمی اما غذاهاش حرف نداره!!!باید خدممتون عرض کنم که اگه سوالی چیزی در مورد رستوران ها و غذاخوری ها اعم از داخل و خارج کشور داشتید باید از شوور سوال کنید چون در زمینه ی شکمی اطلاعات وسیعی داره و حتما" میتونه اطلاعات خوب و جامعی رو در اختیارتون قرار بده!!!خداییش جایی رو که گفته بود باحال بود یه محیط دنج و خوب و تمیز برای غذا خوردن با انواع غذاهای محلی و غیر محلی!!!خیلی جالب بود تو این رستوران جوجه ی محلی هم داشتن و من که کلا" با مرغ ماشینی مشکل دارم با روی باز از این غذا استقبال کردم!!!شوور هم میرزا قاسمی سفارش داد!!!وقتی غذای من رو آوردند کلی خندیدم!!!آخه تمام اعضا جوجه ی بدبخت اعم از گردن و دل و جیگرش و ....رو به سیخ کشیده بودن و همه ی اعضاش کوچولو بودن مثلا" رانهاش به اندازه انگشت کوچیکه ی من بود و به طور خلاصه به معنای واقعی یه جوجه بود نه یه مرغ بوگندوی ماشینی!!!!

این هم میرزا قاسمی چرب و چیلی اما خیلی خیلی خوشمزه!!!

ناهار رو بر بدن زدیم و راه افتادیم به طرف انزلی!!!!چند باری انزلی رفتیم اما هر وقت به شوور میگفتم بریم و سوار این قایق ها بشیم و بریم تالاب قبول نمیکرد یه خورده از قایق سواری میترسه اما من میمیرم برای هیجان قایق سواری!!!این دفعه هم من زیاد اصرار نکردم فقط یه بار مطرحش کردم و شوورم قبول کرد!!!رفتن به تالاب چند مرحله ای یا به عبارتی چند ایستگاهی بود که هر ایستگاه قیمت خاص خودش رو داشت از ۲۰ هزار تومن شروع میشد تا ۵۰ هزارتومن!!!!یعنی ۵۰ تومنی آخرین ورژن و ته همه ی ایستگاه ها بود و محل لانه سازی پرندگان بود!!البته دو نوع قایق داشت:مبله شده و مبله نشده و چون ما کلا" از این سوسول بازی ها خوشمون نمیاد مبله نشده اش رو انتخاب کردیم!!!!(مدیونید اگه فکر کنید به خاطر پولش بوده!!!)من به عشق تالاب گل نیلوفر دوست داشتم برم و قایق سواری اینجا رو تجربه اش کنم اما افسوس که محل گل دادن اونها تابستون بود نه اردی بهشت!!!! خلاصه ما با ۲۰ هزارتومن تخفیف همه ی ایستگاه ها رو انتخاب کردیم و سوار شدیم!!چون از قبل برنامه ای برای رفتن به انزلی نداشتیم با خودم دوربین نبرده بودم اما با همین موبایلم کلی جولان دادم و عکس گرفتم!!!هوا ابری و کمی سرد بود و اینقدر موقع قایق سواری باد تو صورتم میخورد که یخ کرده بودم!همش روسری ام در حال بر باد رفتن بود!!!وقتی قایق سواری تموم شد تا ۲۰ دقیقه گوشهام از زور سرما درد میکرد!!!! اما خب می ارزید که یه بار هم شده از این نعمت زیبای خدا دیدن کنیم و لذت ببریم!!!!لانه های پرندگان به چشمم نخورد اما خب یه سری پرنده ی خوشگل و کوچیک و بزرگ برای اولین بار دیدم که تا حالا از نزدیک ندیده بودم و کلی به وجد اومدم!!!اگه انزلی رفتین بهتون توصیه میکنم حتما" برید قایق سواری چون خیلی خیلی مسیرهاش جالبه و کلی حال میده!!!حالا یه سری از عکس های منتخب تالاب انزلی.....ابتدای مسیر!!!روی میله های آهنی مرغهای دریایی یا کاکایی نشسته!!!

در جاهای مختلف تالاب ورزشکاران حرفه ای و یا آماتور رشته ی قایق سواری مشغول انجام  و یا یادگیری این رشته ی فرح بخش بودند!!!

ایستگاه لانه سازی پرندگان!!!

نزدیک انتهای مسیر:در حال عبور از اسکله ی انزلی!!!

بعد از این تفریح باحال رفتیم به مرکز خرید کاسپین که بیرون از انزلیه!!!این مرکز خرید یه منطقه ی خیلی وسیع رو به خودش اختصاص داده اما دریغ و صد افسوس که جنسهاش به درد لای جرز هم نمیخوره!!من فقط از یه مغازه اش که ظروف آشپزخونه ی شیکی داشت خوشم اومد!!!همین....پس اگه گذرتون به این مرکز خرید افتاد گول ظاهرش رو نخورید و الکی وقتتون رو تو این بنجل بازار تلف نکنید!!

نمای بیرونی یه تیکه ی کوچیک از این مجموعه!!!

غیر از اون مغازه که گفتم من از کافی شاپ این مجموعه که تو وسط سالن طبقه ی همکف بود خوشم اومد و همچنین  از گلدونهای چوبی و قشنگش که دور تا دور دیوار کوتاه پیرامون این فضا گذاشته بودن!!

این پست ادامه دارد...........


پ.ن:دوستان من یه لطفی کنید و اگه دوربین دیجیتال دارید و ازش راضی هستید مارکش رو بهم بگید!!اگه دور و بری هاتون تو زمینه ی عکاسی دستی دارن میشه ازشون بپرسید تا حد ۵۰۰ هزار تومن کدوم دوربین بهتره:کانن یا نیکون؟؟!!!و چرا؟؟؟دست شما درد نکنه....منتظرما....