از 13 تا 22 اردی بهشت بر محبوبه و شوور چه گذشت؟؟؟!!!!!!(قسمت دوم)
میرسیم به مراسمات روز ۲۲ اردی بهشت!!!
باز هم از شما دوستای خوبم ممنون که تولدم رو یادتون بود و بهم تبریک گفته بودید!!!
خیلی خیلی دوستون دارم!!!!
یادمه چند سال پیش توی روزنامه یه چند تا عکس از کلاردشت گذاشته بودن و با این عنوان:کلاردشت....بهشت پنهان ایران.از اون موقع دوست داشتم برم و این بهشت پنهان رو ببینم اما خب قسمت نشد تا اینکه ازذواج کردم و خب مثل تموم کفترهای عاشق که روزهای اول از آرزوهاشون میگن من هم به شوور گفتم یکی از جاهایی که دوست دارم برم همین کلاردشته!!!
شوور هم به قول خودش میخواست منو سوپرایز کنه و روز تولدم بهم بگه که میخوایم بریم اونجا اما از اونجا که من دل ندارم صبر کنم تا ببینم شوور برام چه برنامه ریزی ای کرده دو شب قبل از تولد هی ازش میپرسیدم برام چی خریدی و میخوای من رو کجا ببری؟؟؟
شوور بیچاره ام هم کلافه شد و لو داد!!!
گفت:یه جایی رو که خیلی دوست داری میخوایم بریم و من هم از اونجایی که رو هوا همه چیز رو میزنم گفتم:کلاردشت؟؟؟!!!
و وقتی جواب مثبت شوور رو گرفتم از ذوق مردم!!!
آخر سر هم به شوور گفتم که:کاش بهم نمی گفتی!!!اگه ۲۲ام بهم میگفتی لطفش بیشتر بود!!!
در مورد کادوی تولدم هم یه حدسهایی میزدم به خاطر همین یه دستی زدم که شوور حواسش باشه!!!
بهش گفتم:اگه میخوای واسم دوربین بخری من نیکون میخواما....اگه کنون بخری من اصلا" نمیخوامش...برای خودت باشه اون
به خاطر همین این موضوع هم لو رفت و بهم گفت که طبق علاقه و خواسته ی اولیا حضرت داره برام نیکون میخره و روز ۲۲ هم با دوربین خودمون میریم سفر!!!روز ۲۱ ام شد و من منتظر دوربین
اما فروشنده ی محترم بنده رو دو دل کرد و گفت که بیشتر تحقیق کنید و با این پولی که دارید یه مارک خیلی بهتر میتونید بخرید ....من که از قدیم الاایام عاشق نیکون بودم اما خب با این حرف اون آقاهه دو دل شدم و شروع کردم به تحقیق و تو این راه دوستای خوب نتی ام هم خیلی کمکم کردن که ازشون خیلی خیلی ممنونم
در اینجا جا داره یه تشکر مخصوص از عکاس ناشی داشته باشم که خیلی خیلی کمکم کرد و با وجود مشغله ی زیاد همه ی سوالهام رو جواب داد و منو از دودلی و دیوونه شدن به راه راست رهنمون کرد!!!
و تا همین دو سه روز پیش هم تصمیم نهایی ام رو گرفتم و به فروشنده اعلام کردم!!!![]()
روز ۲۲ اردی بهشت در حالی که من اینجوری
بودم به سمت کلاردشت حرکت کردیم...باید میرفتیم عباس آباد و از اونجا یه جاده ی جنگلی و پر پیچ و خم داشت و حدود ۳۰ کیلومتر تا کلاردشت فاصله داشت
خلاصه از خونه تا کلاردشت حدود ۲ ساعت راه بود!!!
تو کلاردشت هم میخواستیم بریم تو ویلای یکی از دوستای شوور!!!میدونید کی رو میگم؟؟!!!!
همون آقایی رو که روز تولد شوور اومد خونمون و من اون کولی بازی رو در آوردم!!!
خب من که با اون آقا مشکل نداشتم با شوور مشکل داشتم....خب بگذریم...
خوش و خرم و شادان رفتیم شهسوار ناهارمون رو خوردیم....انتهای جاده ی عباس آباد به کلاردشت حدود ۵ کیلومتر درختای مرکبات بود که از عطرشون سرمست شدیم و ...داشتیم شنگولانه به سفرمون ادامه میدادیم و..... این عکسها هم جاده ی رفت به کلاردشته...یه جاده ی جنگلیه محشر و فوق العاده زیبا...این عکسها رو از تو ماشین براتون گرفتم...![]()





مردم در دامان طبیعت.....![]()

توی راه هم پر بود از این قهوه خونه های مثلا" سنتی!!!!
با هر چی دم دستشون بود این جاها رو ساخته بودن....![]()


این عکسها رو فعلا" به عنوان دست گرمی داشته باشین تا بعد....
عکسهای مسیر برگشت خیلی جیگرتره!!!
میخواستم این سریال رو تو همین آپم به خاتمه برسونم
اما دیگه خسته شده بودم...آخه خیلی عکس و مطلب مونده که باید براتون بذارم....
تا بعد....![]()


















وقتی بچه بودم این شکلی بودم: چشم هایی به درشتی کاسه و موهایی شلخته و پریشون!!درست شبیه این نقاشی!!فقط لباسهام پاره نبود!!من محبوبم!آره جانم!!هم محبوبه هستم هم دوست داشتنی!یه دختر اردی بهشتی که مینویسه از خاطرات امروز و دیروزش!