آره..بیرون هوا خیلی سرده....
دست هاش رو آورد طرف دستام....دستهاش گرمه گرم بود...دست های سرد و یخ زده ام رو گرفت تو دست های گرمش...خیلی مهربون بهم گفت:چرا اینقدر دستهات سرده عزیزم؟!!!هوا بیرون خیلی سرده؟!!!تو دلم گفتم:آره مادر جون...بیرون خیلی سرده..خیلی سردتر از اونی که فکر می کنی..خانه ی سالمندان خیلی جای خوبی نیست اما سردی روابط و احساس بیرون از اینجا بین آدم ها غوغا می کنه...مثل همون چیزیکه دامن گیر بچه ها و اطرافیان شما شده و باعث شده حتی سال تا سال هم بهتون سر نزنن...اینقدر دستهام رو تو دستهاش گرفت که گرمه گرم شدن دستام...مثل گرمای وجود خوب و نازنینش... *******************
آخرین روز پاییز..یعنی روزی که شبش شب یلدا بود به اتفاق یکی از دوستای عکاسم رفتیم خانه ی سالمندان لاهیجان....من به طور اتفاقی دعوت شدم به خاطر همین دوربین همراهم نبود اما عکس های دوستم هم خالی از لطف نیست...(لینک ها رو یکی یکی کپی کنید و در صفحه های جداگانه پیست کنید!!!)
این خانم فوق العاده گیرایی داشت برامون...کلی مهربون و ناز بود...برای من شبیه مادربزرگ خدا بیامرزم بود..رفتم بهش گفتم:حاج خانم شما چقدر خوشگلی...با یه حالت مظلومی خجالت کشید و گفت:کجام خوشگله؟!!شبیه میمونم که!!!!!
http://8pic.ir/images/m77pfad10mwyjfis0f.jpg
http://8pic.ir/images/b3xjju0plt1fgz248rc.jpg
http://8pic.ir/images/y2a7rfxd0se1vf72w98z.jpg
http://8pic.ir/images/mt1ltxr5stxqwlxw7mi.jpg
جوانی و حالا....
http://8pic.ir/images/dq10e4wwl7lonhmomy5q.jpg
http://8pic.ir/images/w6g2p1zrco2n9coora6o.jpg
http://8pic.ir/images/xyavq9stxxlobpj9n3sc.jpg
http://8pic.ir/images/ner4bye12m14vfgwhzej.jpg
این خانم به محض اینکه رفتم پیشش با من دست داد و منو کشید طرف خودش و شروع کرد به بوسیدن من...مدام هم می گفت:قربونت برم خوش اومدی!!!
http://8pic.ir/images/heh2wy4ci5ptktme8yl.jpg
دوستان من...این آدم های مهربون و دوست داشتنی همیشه پیشمون نیستن..این صحنه ها مدام تکرار میشن...به خودمون بیایم...حتی با یه ملاقات کوچیک دلشون رو شاد کنیم!!!
وقتی بچه بودم این شکلی بودم: چشم هایی به درشتی کاسه و موهایی شلخته و پریشون!!درست شبیه این نقاشی!!فقط لباسهام پاره نبود!!من محبوبم!آره جانم!!هم محبوبه هستم هم دوست داشتنی!یه دختر اردی بهشتی که مینویسه از خاطرات امروز و دیروزش!