و باز هم گزارش سفر + کلی عکس!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صبح جمعه یعنی ۲۶ شهریور به طرف مقصدمون حرکت کردیم به همراه شوور و مادر شوور...قرار بود ناهار بریم خونه ی خواهر شوور کوچیکه و یه خرده استراحت کنیم بعدش بریم شهر مامان بابای من و شب رو اونجا بخوابیم...
خلاصه طرفای ظهر بود که رسیدیم خونه ی خواهر شوور کوچیکه و با استقبال گرم ایشون...مادر شوهرشون و بچه هاش روبرو شدیم...ناهار هم کلی زحمت کشیده بود و برامون آش رشته...
عدس پلو....
دلمه ی برگ مو
....و پنیر برشته(غذای شمالی) درست کرده بود!!!!اگه غذایی رو جا انداختم خواهر شوور کوچیکه تو رو خدا منو ببخش چون بیشتر از این یادم نمیاد!!!!![]()
اینم عکس پسره خواهر شوور کوچیکه است که لباس فرم پیش دبستانی اش رو پوشید و من غش کردم از خنده
بعد بهم میگه:ازم عکس بگیر!!!!
منم گرفتم...بفرمایید سینا خان.....![]()

خلاصه ناهار رو بر بدن زدیم و شوور که همیشه مخلص خوابه رفت و یکی دو ساعتی خوابید!!!!
حدودای ساعت ۵ عصر بود که راه افتادیم سمت شهر مامان اینا...
مامان و بابا رو هم زیارت کردیم و شام خوردیم و خوابیدیم که فردا صبح زود به طرف شهر محل عروسی راه بیافتیم...
مزرعه ی آفتابگردون
نزدیک شهری که عروسی توش بود

گل آفتابگردون که من عاشقشم
به نظر من زیباتر از این گل گلی وجود نداره!!!!![]()


و این هم یه گل زیبا که اندازه ی یه بند انگشت بود و من عاشق عکسی هستم که ازش گرفتم!!!![]()


توی راه هم تا چشم کار می کرد ازین مزرعه ها ی گیاه جارو بود...از قسمت گلش جارو درست می کنن!!!![]()

داماد میشد پسر خاله ی شوور که یه زمانی خواستگار خواهر بزرگه ی بنده بود!!!!
عروسیه خوبی بود و خوش هم گذشت اما خب این تیکه تیکه بودنش ما رو خیلی خسته کرد...مثلا" ساعت ۱۴:۳۰ پای عقد بود...بعد ساعت ۱۶:۳۰ تالار بود فقط خانوما تا ساعت ۸ شب...بعد ساعت ۹ شام...بعد از اون ویلای عمه ی عروس بزن و بکوب تا ساعت ۳ صبح!!!!
از ساعت ۱۰ که رفتیم داخل حیاط ویلا من همش سردم بود چون یه باد خنکی هم می وزید به خاطر همین از ساعت ۱۲ رفتم و تو ماشین نشستم و به شوور هم هی می گفتم بیا بریم و .....سر همین قضایا هم یه خرده جر و بحثمون شد و دلخوری بینمون پیش اومد![]()
و از اون شبه که من مریض شدم و الان خسته و رنجور خدمت شما هستم
کلا" عروسی باحالی بود اما خب آخرش بدجور کلافه و خسته و عصبی شدم و به قول گفتنی از دماغمون زد بیرون![]()
یه قضیه ی جالب تو این عروسی شام دادنشون بود...
اول که می رفتی و روی میز می نشستی ژله و نوشابه روی میز بود که یا باید می خوردیش یا اینکه نمی خوردی و نیگاش می کردی!!!!
من که نخوردمش نیگاش هم نکردم!!!
یه تایمی که می گذشت مرحله ی بعدی شروع می شد و سوپ رو روی میز می آوردن
یه سوپ جو آبکی که به جای بشقاب بهتر بود بریزی تو لیوان و هورتش بکشی...
مزه اش بد نبود اما خب شبیه سوپ مریض ها بود..
وقتی همه سوپ رو خوردن و یه زمانی گذشت وارد مرحله ی بعدی میشدی و پیش خدمت ها جوجه کباب رو می اوردن...اونم بدون نون و برنج...همین جوری باید خالی خالی می خوردی به عنوان پیش غذا!!!
به همراه گوجه ی کبابی!!!!
وقتی تموم سینی ها خالی شد و این مرحله هم به پایان رسید شام اصلی رو آوردن که باقالی پلو با گوشت بود..
منم اون وسط مسخره بازیم گل کرده بود می گفتم:اینجوری و به صورت مرحله مرحله به معده فشار نمیاد اینجوری بهتره!!!!
بعدش ورداشتم به شوور زنگ زدم گفتم(سالن غذاخوری آقایون و خانم ها از هم جدا بود):شما الان کدوم مرحله هستید؟!!!!
شوورم گفت:ما الان تو مرحله ی جوجه کبابیم و اتفاقا" ما هم در اون مرحله بودیم و نتونستم بهش فخر بفروشم که ما جلوتریم!!!!![]()
اون شب عروسی تموم شد و ما هم خیلی دیر خوابیدیم راستش رو بخواید تا یه خرده بحث کنیم و تو سر و کله ی هم بزنیم که چه کسی مقصر بوده که دعوامون شده طول کشید خب...درک کنید لطفا"!!!!
صبح هم ساعت ۸:۱۵ بیدار شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم و تقریبا" ساعت ۹:۳۰بود که حرکت کردیم.....وقتی داشتیم می رفتیم پیش خواهر شوور کوچیکه.....محبوبه در حالی که با حسرت به مسافرها نگاه می کنه میگه:خوش به حالشون نیگاه کن چه تفریحی مسافرت می کنن...ما چی؟؟!!!ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ می ریم..................ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ میایم
و همش هم در حال عجله کردن هستیم و اصلا" از مسیرمون لذت نمی بریم.....
شوور:![]()
محبوبه یه بار دیگه بگو!!!!
آقا از هر جمله و تیکه ای که من میگم و خوشش میاد دوست داره من بازم اونو تکرار کنم تا آقا کیفور بشن...
عوض اینکه از جمله درس بگیره منو عروسک خیمه شب بازی فرض می کنه!!!!
این قضیه رو گفتم که بهتون بگم در مسر برگشت شوور متنبه شده بود و خواست که ما هم یک بار که شده تفریحی مسافرت کنیم و طی طریق نماییم!!!!
به خاطر همین تو مسیر برگشتمون به شمال برای ما سنگ تموم گذشت!!!
اولین توقف کنار یه پل قدیمی بود چون شوور بهم قول داده بود تو مسیر برگشت کنارش وایسه تا من عکس بگیرم...البته بازم فراموش کرد که وایسه اما من تا بهش گفتم دور زد و رفت کنار پل...![]()
عکس از پل قدیمی و زیبا که صد افسوس مقدار زیادی از اون تخریب شده بود..
هوا هم اون موقع خیلی ابری بود...![]()

قسمتی از پل از زاویه ای نزدیک تر....

دومین توقف در یک جالیز گوجه فرنگی بود که به افتخار خودمون یه جعبه گوجه هم خریدیم!!!!
می خواستیم بیشتر بخریم اما گرون بود
منصرف شدیم و به همون یه جعبه رضایت دادیم...![]()



گوجه هاش واقعا" خوشمزه اس...طعم واقعی گوجه فرنگی...![]()



توقف بعدی که یه نوع شاهکار از طرف شوور به حساب میومد توقف در شهر زنجان بود!!!!
منم تا حالا زنجان نرفته بودم به خاطر همین مثل بچه ها ذوقیدم!!!!
اول رفتیم آدرس یه چاقو فروشی خوب رو پرسیدیم که بریم چند تا چاقو بخریم بعدش هم جاتون خالی رفتیم ناهار دیزی خوردیم!!!!
می خواستیم بازار سرپوشیده اش که قدمت تاریخی هم داره و تا اونجایی که یادم میاد بزرگترین بازار سرپوشیده ی ایران هم هست بریم که متاسفانه وقت نشد!!!!![]()
سوغاتی زنجان:چاقو تو هر سایزی که بخواید
از کوچکترینش تا نوع شمشیر گونه اش
.....کفش های دست دوز...ظروف مسی و برنجی و غیره.....


این همون کفش دست دوزه است که گفتم...![]()

اینجا هم ناهار خوردیم....مکانش مال عهد صفویه بود...
که البته اونوقت این مکان یه کاربرد دیگه داشته که الان تغییر کاربری اش دادن و به سفره خونه تبدیلش کردن![]()

دم در هم این آقا شتر خشک شده بهمون خوش آمد گفت!!!!![]()

اینم یه عکس ازداخل سفره خونه...
در کل جای قشنگی بود....غذاش هم بدک نبود...


همینکه غذا رو برامون آوردن و خواستم عکس بگیرم دیدم بله...دوربین شارژ نداره...
خلاصه یه عکس دیزی طلب شما!!!!
تو عکس بالایی هم ال سی دی دوربینم اصلا" روشن نمیشد(به خاطر کمبود شارژ) و من کاملا" رو هوا چند تا عکس گرفتم!!!!
بعد از ناهار هم راه افتادیم تا به سر منزل مقصود رسیدیم!!!
این بود گزارش سفر ما!!!!![]()
























وقتی بچه بودم این شکلی بودم: چشم هایی به درشتی کاسه و موهایی شلخته و پریشون!!درست شبیه این نقاشی!!فقط لباسهام پاره نبود!!من محبوبم!آره جانم!!هم محبوبه هستم هم دوست داشتنی!یه دختر اردی بهشتی که مینویسه از خاطرات امروز و دیروزش!