خبری از گزارش نیست!!!!به بازی دعوت شده ایم!!!!!

تو چند روزی که مسافرت بودم آبنوس جان و چند روز قبل ترش هم الهام جون(حکایت های الهام) بنده رو به یه بازی وبلاگی دعوت کردن...بازی ها تقریبا" شبیه همه اما یه تفاوت های کوچولویی هم داره که من دو تاشون رو با اجازه تون ادغام کردم...خیلی از زمانش گذشته اما فکر کنم زشت باشه که دست رد به سینه شون بزنم و بازی رو انجام ندم!!!!!می دونم که همتون چشم به راه قسمت دوم سریال بودید اما گفتم یه آنتراکی بین دو تا گزارش باشه بدک نیست....

بد ترین اتفاق زندگی شما :پشت کنکور موندنم...در واقع شکست در کنکور...برای اینکه من همیشه در دوران تحصیلم شاگرد زرنگی بودم به خاطر همین خودم رو خیلی قبول داشتم!!!!!و پشت کنکور موندن برام یه کابوس بزرگ بود...البته همون سالی هم که پشت کنکور موندم هم دانشگاه آزاد قبول شدم هم سراسری اما چون رشته ی مورد علاقه ام نبودن پیه ی پشت کنکور موندن رو به تنم مالیدم...

خوب ترین اتفاق زندگی شما:قبولی در دانشگاه سراسری(سهمیه ی روزانه) اون هم تو رشته ی مورد علاقه ام...و آشنا شدن با دوستهای دوران کاردانی که همیشه از بهترین دوستهام بودن...

بهترین تصمیم زندگی شما:اینکه تصمیم گرفتم با شوور ازدواج کنم!!!!

بد ترین تصمیم زندگی شما:یه تصمیم خیلی بد در انتهای ترم ۴ در دوران کاردانی ام...تصمیمی برای احساسم گرفتم که احساساتم تو مدت یک سال به بازی گرفته شد...کسی مقصر نبود خودم به بازی گرفتمش....

بزرگترین پشیمانی زندگی شما:بعد از اینکه تصمیم بالا رو گرفتم تا مدت ها خیلی خیلی پشیمون بودم و خودم رو نمی بخشیدم اما بعدا" به خودم گفتم:اونم یه تجربه ای بود..... 

فرد تاثیر گذار در زندگی شما:خیلی ها تو هر برهه ای از زندگیم تاثیر زیادی روم داشتن... اگه بخوام چند تاشون رو نام ببرم اینها هستن:مادرم...خواهر بزرگم...فاطمه(دوستم)و بالاخره شوورم دیگه!!!!

اعتقاد به معجزه داری:بله اونم خیلی زیاد...در واقع بهش ایمان دارم...

چه آرزویی دارید:آرزوهام خیلی دور و دراز نیست اما خب تعدادشون زیاده...   

چقدر خوش شانسی: من خودم رو یه آدم فوق العاده خوش شانس می دونم....

خیانت:ازش متنفرم!!!!

عشق: بزرگترین هدیه ی الهی به انسان....

دروغ:فکر کنم به اندازه ی انگشت های دستم هم دروغ نگفته باشم... 

از چه کسی بدم میاد:از کسی که پشت سر هم نقدم کنه...از کسی که تو زندگی ام فوضولی کنه..از کسی که خودش رو خیلی دست بالا بگیره و برای من قیافه بگیره... 

تا حالا دل کسی را شکوندین؟آره فکر کنم این کار رو کردم اما اگه متوجه شده باشم از دلش درآوردم... 

دلیل انتخاب اسم وبلاگ؟ یه بار تو یه بازیه دیگه هم گفتم...بر اساس یه پیامک از دوستم تو روز تولدم...اون پیامک این بود:از اردی بهشت تا بهشت فاصله ای نیست بهشت ارزانیت...

کی رو از بچه های وب بیشتر دوست داری؟و باز هم توی بازی های قبلی گفتم که حوصله ی گیس و گیس کشی ندارم...آقا جون من همتون دوست دارم..حالا بماند که شماها چقدر من رو دوست دارید؟!!!!

از بچه های وب کی رو دوست دارم ببینم؟؟!!!بازیگوش جان تو یکی از پست هاش کلاس گذاشته بود که من همه رو دوست ندارم ببینم فقط بعضی ها رو تمایل دارم ببینماما راستش رو بخواید من دوست دارم همتون رو ببینم...

 تعریفی از خودم:احساساتی..کمی مهربون...کمی تا قسمتی لجباز و یک دنده!!!!! 

 تعریفی از زندگی خودم:زندگی قشنگی دارم...پر از شادی...خنده...شیطنت و عشق و البته کمی هم غم!!!!خیلی کمه نگران نباشید!!!

این واژه ها یاد آور چی هستند:

هلو:بعضی از بچه های کاردانی بهم می گفتن هلو!!!!دیگه وقتی من رو دیدید قضاوت با شما...

خدا:مهربونی که به ما نزدیکه و ما ازش دوریم

اشک:اصولا" دم مشکمه...

خواهر شوهر :بر دو قسم(نوع) است:خواهرشوور کوچیکه و خواهر شوور بزرگه...

رنگ چشام:سبزلجنی!!!!

رنگ مورد علاقه ام:زرد...آبی ...سبز...بنفش...صورتی...نارنجی...بازم بگم؟!!!

جواب تلفن و ارتباطات :

با تلفن رابطه ی خوبی دارم!!!یعنی تا حدودی پرچونه تشریف دارم...

کلام آخر:

این بازی خیلی تکراری شده پس لطفا" دیگه کسی انجامش نده و به فکر یه بازی جدید دیگه باشید!!!


پ.ن:روی قسمت دوم سریال از امروز کار می کنم...


گزارش سفرهای مارکوپولو (یعنی شوور) و همسرش(یعنی بنده)!!!!!!!-قسمت اول

هر جوری حساب سر انگشتی می کنم می بینم نخیر نمیشه!!!!نمیشه که این گزارش طولانی سفرم رو تو دو سه قسمت جا بدم....چاره ای نیست...مثل بعضی از پست های قبلیم سریالیش می کنم اما با این تفاوت که این دفعه سریال یه خرده طولانی تر میشه عزیزانم اما مدیونید فکر کنید که این سریال این دفعه آبکی از آب دربیاد....تعداد زیاد قسمت های سریال هم به خاطر تعداد زیاد عکس هاست....چون می خوام براتون زیاد عکس بذارم از این رو مطمئنم نمیشه تو دو سه تا پست این گزارش رو جمع کنم...خب میریم داشته باشیم اولین قسمت از این سریال پرماجرا رو!!!!!

سفر یه هفته ایه ما از جمعه ی هفته ی پیش بعد از ناهار شروع شد و تا جمعه ی این هفته قبل از ناهار به اتمام رسید!!!!!همون طور که قبلا" هم گفته بودم اولین مقصدمون خونه ی مامان و بابای من بود چون می خواستیم برنجی رو که خریده بودیم براشون تحویلشون بدیم....تو راه قرار بود برای خواهرم که مقصد دوم سفرمون بود کدو بخریم به خاطر همین یه جا نگه داشتیم که من چشمم به این فینگیلی افتاد!!!!تو یکی از قفسه ها تو بیرون مغازه اینقدر ناز خوابیده بود که حد نداشت....حتی نزدیک شدن من به خودش هم باعث بیدار شدنش نشد.....دیدم نخیر انگاری نازش بیشتر از این حرف هاست و نمی خواد رخ بنمایانه...به خاطر همین حس شیطنتم گل کرد و برای اینکه چشماش رو باز کنه و من بتونم ازش عکش بگیرم این کار رو کردم:دوربین رو روشن کردم و از خودم چنین صدایی درآوردم................پیشده!!!!!بله کارم موثر واقع شد و بچه گربه یه نموره چشماش رو با ناز و کرشمه باز کرد  و من هم فوری ازش عکس گرفتم!!!!!

در این سفر برخورد من با گربه های ناز نازی به همین جا ختم نشد!!!همین که رسیدیم خونه ی مامان اینا این ۳ تا گربه ی شیطون رو دیدم که دارن با هم بازی می کنن....گویا مامانشون چند وقت پیش تو انباری مامان اینا فارغ شده بود و این ۳ تا گوگولی رو به دنیا آورده بود....یکی شون که بر گفته ی راویان(چون من مامانه رو ندیدم!!!!)عین مادرشه و سیاه و سفیده...یکی دیگه فقط سیاه که از همه شیطون تر بود....و یکی دیگه که پلنگی بود و باز هم به گفته ی راویان گویا مدتی مریض بوده و به خاطر مراقبت های داداشم خوبه خوب شده.....

این گربه خیلی سنگین و موقر بود...فکر کنم خانم بود...همونی که گفتم شبیه مامانشه...

این هم همون گربه ی بیمار بود که به دست دست های شفا بخش داداشم شفا پیدا کرد!!!!

  سه تا وروجک در حال بازی و شیطونی ....گربه سیاهه تشخیصش یه خرده سخته...

جمعه غروب رسیدیم خونه مامان اینا و تا فردا بعد از ناهار اونجا بودیم.....بعد از ناهار خوردن راه افتادیم طرف تهران....رفتیم پیش خواهرم...همونی که مامان سورناست....از سورنا هم عکس گرفتم اما خب چون لباس خونه تنش بود خواهرم گفت:آخه چرا از بچه ام با این لباس ها عکس می گیری؟!!!!!منم دیدم مامانش راضی نیست گفتم خدا رو خوش نمیاد عکسش رو عمومی کنم!!!!!

فردا صبح به همراه شوور و دوست شوور رفتیم نمایشگاه بین المللی نان و شیرینی و شکلات و نوشیدنی و فرش و صنایع وابسته به اینها و هر چیزی که مربوط به این چیزها میشه....از بعضی ایده های شرکت ها برای نمایش غرفه ها شون خوشم اومد و ازشون عکس گرفتم و اگه نام و نشون و مارکی تو عکس ها می بینید اصلا" بحث تبلیغ و این چیزها در کار نیست!!!!

منتخب عکس ها از نمایشگاه نان:             

بعضی از شرکت ها هم به صورت زنده نان می پختن....خیلی جالب بود...

ماحصل نون پخته شده توسط شرکت بالا....(عکس پایین)

این آقایی که داره تو عکس پایین قیچی میزنه یه مدرس فرانسوی بود...

منتخب عکس های نمایشگاه نوشیدنی....

و دو تا عکس هم از نمایشگاه شیرینی و شکلات....

منتخب عکس ها از نمایشگاه فرش ماشینی:

 در کل نمایشگاهش بدک نبود...از نمایشگاه خسته و کوفته اومدیم بیرون....حدود دو ساعت و نیم تو نمایشگاه از این غرفه به اون غرفه راه رفته بودیم...دیگه پاهامون نای راه رفتن نداشت....

بعد از نمایشگاه رفتیم فروشگاه "هایپر استار" گفتیم ببینیم این بچه های تهرون اینقده از این فروشگاه تعریف می کنن چی چی هست حالا...رفتیم و خیلی هم خوشمون اومد اما آخر کار بنده به عنوان سارق دستگیر شدم!!!!!!!قضیه از این قرار بود که:بعد از اینکه غرفه های مختلف رو گشتیم و خواستیم از کنار صندوق رد بشیم اون دستگاه شون جیغش رفت هوا....یکی از نگهبان ها به من گفت خانم شما یه بار دیگه برید و رد بشید....خلاصه بازم این کار رو تکرار کردم و دوباره همون آش و همون کاسه...ازم پرسید:کیفتون رو از جای مارک دار خریدید؟!!!!منم تو دلم گفتم:یعنی کیف ۷ هزار تومنی من مارک دار از آب دراومده؟!!!!دوباره گفت:تو کیفتون لوازم آرایش دارید که منم گفتم آره....خلاصه که دردسرتون ندم منو بردن تو یه اتاق که خانمی کیفم رو بگرده...بازم حرف لوازم آرایش شد و یهویی شصتم خبردار شد که یه بار از خیابون وزرا ۲ سال پیش یه سری لوازم آرایش خریدم که اون برچسب های وارداتش هنوز روشونه...به دختره نشونش دادم و گفت:آره خودشه و برام اون برچسب رو کند و گفت دیگه خیالتون جمع...دیگه مشکلی پیش نمیاد...شوور که حسابی اعصابش خرد شده بود!!!!!

بعد از هایپر استار و قضایای شیرینش!!!!!رفتیم غذا خوردیم و بعدش هم رفتیم پارک جمشیدیه...شوور که از همون اول غرغر می کرد که من نمیام پارک...من خسته ام...من زانوم درد می کنه...بریم پارک چی کار کنیم بریم خونه بخوابیم!!!!اما من چون تا حالا این پارک نرفته بودم خیلی دوست داشتم از نزدیک این پارک رو ببینم... قبلا" که عکس هاش رو دیده بودم خیلی از پارکش خوشم اومده بود...خلاصه به شوور اهمیتی ندادیم(من و دوست شوور) و راهی پارک شدیم...

این هم منتخب عکس ها از پارک جمشیدیه:

پاییز از زبان جمشیدیه...

اینم مقصد نهایی ما...(عکس پایین)دیگه بالاتر نرفتیم....اومدیم پایین و راهی خونه ی خواهرم شدیم...

شبش هم شام خونه ی پسر عموی شوور دعوت بودیم....حدود یه ماه پیش عروسی اش بود...رفتیم کادو گرفتیم و رفتیم خونشون....خوش هم گذشت...

این جا جا داره یه خورده از سورنا براتون بگم:سورنا کلی بزرگ شده بود و اصلا" بنده رو به عنوان خاله به جا نمیاورد....بچه حق هم داشت منو یه سال پیش دیده بود....اول که از من و شوور خودشو قایم می کرد و می گفت من از شماها می ترسم...بعدش با شوور ارتباط برقرار کرد و در اول کار مشتی سنگین حوالی ابروی بنده کرد!!!!بعد از این با من ارتباط حسنه برقرار کرد و با شوور لج شد....همش شوور رو میزد....خلاصه کارهایی می کرد که دهن ما دو تا باز مونده بود!!!!قربونش برم عین بلبل حرف می زد و همچنین از دیوار راست بالا می رفت و بسیار خوش خنده بود...مثلا" اگه ما سر یه موضوعی می خندیدم یا به عبارتی غش و ضعف می کردیم اونهم به تقلید از ما از خنده غش می کرد!!!!فکر کنم این خندیدنش به خانواده ی ما رفته چون ما خانوادگی مخصوصا" خواهرهام و من به ترک دیوار هم می خندیم!!!

این از قسمت اول گزارش ما....منتظر قسمت های بعدی باشید!!!!!