سلام بر دوستان عزیزم...ایشاا.. که حالتون خوبه

یه سوال برام پیش اومده میشه به من جواب بدید؟؟؟!!!آیا شما هم مثل بنده از بچه و امور بچه داری و هر چی مربوط به بچه و بچه داری میشه  گریزانید؟؟!!!یا شما هم مثل بعضی از دوستان گل و گلاب برای بچه هلاکید و وقتی یه بچه تو خیابون می بینید آب از لب و لوچه ی مبارکتون آویزون میشه؟؟!!باید عرض کنم من اصولا" موصولا" جز این دسته از آدم ها(منظور هلاک شده ها در راه بچه) نیستم و به قول خواهرم چون تو خونه مون همیشه از انواع و اقسام رده ی سنی بچه وجود داشت از هر چی بچه است دیگه ما سیریم و دلمون هم به هیچ وجه بچه نمیخواد!!!من که دلم میخواد همینجوری بی بچه با شوور بریم این ور اونور و از دنیا لذت ببریم!!!حالا چی شد که من رفتم سراغ بحث بی مزه ی بچه؟؟!!!

این هفته قرار بود که مامانم اینا بیان این طرفا اما یهویی تصمیمشون عوض شد و رفتن تهران خونه ی خواهرم...و از اونجایی که داداشم تازه امتحاناتش رو تموم کرده و به شمال هم علاقه ی خاصی داره مامانم فرستاده اونو پیش من که یه خرده خستگی در کنهدیروز داداشم نزدیکای غروب بود که رسید...این پسر رعنا که حدودا" ۱۸ سالشه مهمون خونه ی ماست اما من از دیروز تا حالا تو این فکرم:من که حوصله ی بچه ی به این بزرگی رو ندارم چطور میخوام نی نی فینگیلی خودم رو بزرگ کنم؟؟!!!یعنی اصلا" اعصاب ندارم هاباید هر چی میگم سریع اجرا بشه و گرنه غر غر هام شروع میشه!!به خدا ناحق هم نمیگم هاخب الان که اعصاب بنده به تار مویی بسته است و حوصله ی هیچ بچه ای رو ندارم چه برسه به چند سال دیگه که تازه میخوام بچه دار شم و اون جیگیلی رو بزرگ کنم؟؟!!!خب حالا تکلیف بنده چیه این وسط؟؟؟!!!بیچاره خانواده ی شوور که دوست دارن هر چه زودتر نوه ی پسریشون رو ببینن اما نمیدونن که عروسشون از هر چی بچه است فراریه....حالا وقتی من با شوورم و دوستای شوور رو با بچه هاشون می بینیم شوور هی شروع میکنه به ناز دادن بچه و بازی کردن باهاش اما من از دور هی چش غره میرم به بچه!!!حتی اگه ظاهرا" دارم نازش میدم و از اون خوشم اومده!!!!خلاصه میخوام بنده رو یه خرده راهنمایی بفرمایین که چطور به این بچه خان یه خرده نه بیشتر علاقمند بشم و یه خرده اعصابم هم کشش این موجود رو داشته باشه....ممنون از بزرگواریتون